X
تبلیغات
چشمه خورشید

چشمه خورشید

شعر زیبا از حافظ شیرازی

جان بی جمال جانان

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد

سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد

چنگ خمیده قامت می‌خواندت به عشرت
بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حق او کس این گمان ندارد

احوال گنج قارون کایام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد

گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان
کان شوخ سربریده بند زبان ندارد

کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد

منبع:http://janan.eu


یک شعر زیبا از سعدی شیرازی

برخیز که می‌رود زمستان

بگشای در سرای بستان


نارنج و بنفشه بر طبق نه

منقل بگذار در شبستان

 
وین پرده بگوی تا به یک بار

زحمت ببرد ز پیش ایوان

 
برخیز که باد صبح نوروز

در باغچه می‌کند گل افشان

 
خاموشی بلبلان مشتاق

در موسم گل ندارد امکان

 
آواز دهل نهان نماند

در زیر گلیم عشق پنهان

 
بوی گل بامداد نوروز

و آواز خوش هزاردستان

 
بس جامه فروختست و دستار

بس خانه که سوختست و دکان

 
ما را سر دوست بر کنارست

آنک سر دشمنان و سندان

 
چشمی که به دوست برکند دوست

بر هم ننهد ز تیرباران

 
سعدی چو به میوه می‌رسد دست

سهلست جفای بوستانبان

عکس های قشنگ از گوشه کنار دنیا

پرونده:Versailles Palace.jpg


شعر زیبا از خواجه شمس الدين حافظ

سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی
دل ز تنهايی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسايش که دارد از سپهر تيزرو
ساقيا جامی به من ده تا بياسايم دمی

زيرکی را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پريشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طريق عشقبازی امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نيست
ره روی بايد جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آيد به دست
عالمی ديگر ببايد ساخت و از نو آدمی

خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهيم
کز نسيمش بوی جوی موليان آيد همی

گريه حافظ چه سنجد پيش استغنای عشق
کاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمی



یک شعر زسبا ازسعدی بزرگ

ای یار جفا کرده ی پیوند بریده!

این بود وفا داری و عهد تو ندیده
 
در کوی تو معروفم و از روی تو محروم

گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده
 
ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند

افسانه ی مجنون به لیلی نرسیده
 
در خواب گزیده لب شیرین گلندام

از خواب نباشد مگر انگشت گزیده
 
بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم

چون طفل دوان در پی گنجشک پریده
 
مرغ دل صاحبنظران صید نکردی

الا به کمان مهره ی ابروی خمیده
 
میل ات به چه ماند؟ به خرامیدن طاووس

غمزت به نگه کردن آهوی رمیده
 
گر پای به در می نهم از نقطه ی شیراز

ره نیست تو پیرامن من حلقه کشیده
 
با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد

رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده
 
روی تو مبیناد دگر دیده ی سعدی

گر دیده به کس باز کند روی تو دیده…
 
 
منبع:libre.ir
 

اولین دوربین دیجیتال

در سال ۱۹۷۵، یک مهندس شرکت «کداک» به نام استیو ساسون Steve Sasson چیزی را که اختراع کرد که چند دهه بعد انقلابی در عکاسی به وجود آورد: نخستین دوربین دیجیتال دنیا! این دوربین به اندازه یک توستر بود و عکس‌های سیاه و سفید با وضوح ۱۰۰ در ۱۰۰ می‌گرفت، یعنی ۰/۰۱ مگاپیکسل! عکس‌های این دوربین روی یک نوار کاست ذخیره می‌شدند. ذخیره شدن هر عکس ۲۳ ثانیه، طول می‌کشید. این دوربین یک قطعه مبدل آنالوگ به دیجیتال از شرکت موتورلا، یک لنز کداک و یک تراشه CCD از شرکتی دیگر داشت. دوربین‌های دیجیتال کنونی هم از همین ترکیب قطعات برای ثبت عکس‌های استفاده می‌کنند. برای نمایش عکس‌ها، دوربین به کامپیوتر و یک خواننده نوار کاست متصل می‌شد. نمایش هر عکس، ۲۳ ثانیه، زمان نیاز داشت!

عکسی از سازنده ی دوربین و خود دوربین 


یک شعر قشنگ از حافظ

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار
طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد




وهم

جهان،آلوده خواب است.

فرو بسته است و وحشت در به روی هر تپش،هر بانگ

 

 

چنان که من به روی خویش

در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست

و دیوارش فرو می خواندم در گوش:

میان این همه انگار

چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست!

 

شب از وحشت کرانبار است.

جهان آلوده خواب است و من در و هم خود بیدار:

چه دیگر طرح می ریزد  فریب زیست

در این خلوت که  حیرت نقش دیوار است؟

 

 

سهراب سپهری


مرغ معما

دیر زمانی است روی شاخه این بید

مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.

 

 

نیست هم آهنگ او صدایی،رنگی.

چون من در این دیار،تنها،تنهاست.

 

گرچه درونش همیشه پر زهیاهوست،

مانده بر این پرده لینک صورت خاموش.

روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف،

بام و در این سرای می رود از هوش.

 

راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،

قالب خاموش او صدایی گویاست.

می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار،

پیکر او لیک سایه-روشن رویاست.

 

رسته ز بالا و پست بال و پر او.

زندگی دور مانده:موج سرابی.

سایه اش افسرده بر درازی دیوار.

پرده ی دیوار و سایه: پرده ی خوابی.

 

سهراب سپهری


یک شعر قشنگ از فردوسی

یه شعر قشنگ از فردوسی
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﺯﺭﺧﯿﺰ ﺍﯾﺮﺍﻥ

ﺯﻣﯿﻦ

ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﺟﺰ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﭘﺎﮎ ﺩﯾﻦ

ﻫﻤﻪ ﺩﯾﻨﺸﺎﻥ ﻣﺮﺩﯼ ﻭ ﺩﺍﺩ ﺑﻮﺩ

ﻭﺯ ﺁﻥ ﮐﺸﻮﺭ ﺁﺯﺍﺩ ﻭ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ

ﭼﻮ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻭﻓﺎ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩ

ﮐﯿﺸﺸﺎﻥ

ﮔﻨﻪ ﺑﻮﺩ ﺁﺯﺍﺭ ﮐﺲ ﭘﯿﺸﺸﺎﻥ

ﻫﻤﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﻧﺎﺏ ﯾﺰﺩﺍﻥ ﭘﺎﮎ

ﻫﻤﻪ ﺩﻝ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻣﻬﺮ ﺍﯾﻦ ﺁﺏ ﻭ

ﺧﺎﮎ

ﭘﺪﺭ ﺩﺭ ﭘﺪﺭ ﺁﺭﯾﺎﯾﯽ ﻧﮋﺍﺩ

ﺯ ﭘﺸﺖ ﻓﺮﯾﺪﻭﻥ ﻧﯿﮑﻮ ﻧﻬﺎﺩ

ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ

ﺑﻮﺩ

ﮔﺪﺍﯾﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﻡ ﻭ ﺑﺮ ﻧﻨﮓ

ﺑﻮﺩ

ﮐﺠﺎ ﺭﻓﺖ ﺁﻥ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻮﺵ

ﻣﺎ

ﮐﻪ ﺷﺪ ﻣﻬﺮ ﻣﯿﻬﻦ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ

ﻣﺎ

ﮐﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺁﺗﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ

ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ

ﮐﺰ ﺁﻥ ﺳﻮﺧﺖ ﺟﺎﻥ ﻭ ﺩﻝ

ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ

ﭼﻪ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﯿﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﮔﺸﺘﯿﻢ

ﺧﻮﺍﺭ؟

ﺧﺮﺩ ﺭﺍ ﻓﮑﻨﺪﯾﻢ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻥ ﺯﮐﺎﺭ

ﻧﺒﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﻭ ﺩﯾﻦ

ﻣﺎ

ﮐﺠﺎ ﺭﻓﺖ ﺁﯾﯿﻦ ﺩﯾﺮﯾﻦ ﻣﺎ؟

ﺑﻪ ﯾﺰﺩﺍﻥ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﺁﺑﺎﺩ

ﺑﻮﺩ

ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﻮﺩ

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﺍﺭﺯ

ﺩﺍﺷﺖ

ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﺧﻮﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﻣﺮﺯ

ﺩﺍﺷﺖ

ﮔﺮﺍﻧﻤﺎﯾﻪ ﺑﻮﺩ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺩﺑﯿﺮ

ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺑﺪ ﺁﻧﮑﺲ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯼ

ﺩﻟﯿﺮ

ﻧﻪ ﺩﺷﻤﻦ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﻡ ﻭ ﺑﺮ

ﻻﻧﻪ ﺩﺍﺷﺖ

ﻧﻪ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ

ﺩﺍﺷﺖ

ﺍﺯ ﺁﻧﺮﻭﺯ ﺩﺷﻤﻦ ﺑﻤﺎ ﭼﯿﺮﻩ

ﮔﺸﺖ

ﮐﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺭﻭﺍﻥ ﻭ ﺧﺮﺩ ﺗﯿﺮﻩ

ﮔﺸﺖ

ﺍﺯ ﺁﻧﺮﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺷﺪ

ﮐﻪ ﻧﺎﻥ ﺁﻭﺭﺵ ﻣﺮﺩ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺷﺪ

ﭼﻮ ﻧﺎﮐﺲ ﺑﻪ ﺩﻩ ﮐﺪﺧﺪﺍﯾﯽ

ﮐﻨﺪ

ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺪﺍﯾﯽ ﮐﻨﺪ

ﺑﻪ ﯾﺰﺩﺍﻥ ﮐﻪ ﮔﺮ ﻣﺎ ﺧﺮﺩ

ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ

ﮐﺠﺎ ﺍﯾﻦ ﺳﺮ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ

ﺑﺴﻮﺯﺩ ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﮔﺮﺕ ﺟﺎﻥ ﻭ

ﺗﻦ

ﺑﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺯﯾﺴﺘﻦ

ﺍﮔﺮ ﻣﺎﯾﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻨﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ

ﺩﻭ ﺻﺪ ﺑﺎﺭ ﻣﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽﻢ

ﺍﺳﺖ

ﺑﯿﺎ ﺗﺎ ﺑﮑﻮﺷﯿﻢ ﻭ ﺟﻨﮓ ﺁﻭﺭﯾﻢ

ﺑﺮﻭﻥ ﺳﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻧﻨﮓ

ﺁﻭﺭﻳم


ای نزدیک

در نهفته ترین باغ ها،دستم میوه چید.

واینک،شاخه ی نزدیک!از سر انگشتم پروا مکن.

بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست،عطش آشنایی است.

درخشش میوه!درخشان تر.

وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید.

دورترین آب

ریزش خود را به راهم فشاند.

پنهان ترین سنگ سایه اش را به پایم ریخت.

ومن،شا خه ی نزدیک!

از آب گذشتم،از سایه بدر رفتم،

رفتم،غرورم را بر ستیغ عقاب-آشیان شکستم

و اینک، در خمیدگی فروتنی،به پای تو مانده ام.

خم شو،شاخه ی نزدیک!

سهراب سپهری


آن برتر

به کنار تپه شب رسید.

با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست.

دشتم را در تاریکی اندوهی بالا بردم

و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم،

شعاب نگاهش مرده بود.

غبار کاروان ها را نشان دادم

و تابش بیراهه ها

و بیکران ریگستان سکوت را،

و او

پیکره اش خاموشی بود.

لالابب اندوهی بر ما وزید.

تراوش سیاه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آمیخت.

و ناگاه

از آتش لب هایش جرقه لبخندی پرید.

در ته چشمانش،تبه شب فرو ریخت.

و من،

در شکوه تماشا،فراموشی صدا بودم.

سهراب سپهری


Weblog Themes By Pichak

درباره وبلاگ


ملتـی کـه بی سـواد و نـا آگـاه باشــد
هرگز از زیر بار استبداد بیرون نمی آید.

×دهخدا×

لبیک یا خامنه ای
  • سمینار نیوز
  • قالب میهن بلاگ